أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

407

تجارب الأمم ( فارسى )

* با راضى گفتگو كردند ، او گفت : من از او بيزارم او را به پايتخت راه ندهيد ! و هر گاه نياز بود با او بجنگيد [ 1 ] ! پس چون روز شنبهء هفتم جمادى دوم شد ، ابو بكر

--> [ = ] سيف الدوله بعدا بنام غلامان سيفيه ( خ 6 : 488 ) خوانده شده‌اند غلامان شفيعيه ، نازوكيه ، يلبقيه ، هارونيه نيز در ( خ 5 : 516 ) ياد خواهند شد براى شناختن « مصافيان » ، « ساجيان » و « حجريان » نيز ( خ 5 : 330 ص 282 پانوشت 1 ) ديده شود . [ ( 1 - ) ] ابو بكر صولى در « اوراق » گويد : [ راضى ] به او خوشبين نبود . زيرا [ اين خليفه ] پرورش يافتهء دامان مونس مظفر بود و عباس پسر مقتدر پرورش يافته دامان « خال » [ غريب ، دائى مقتدر ] و پس از او پسرش هارون بود پس هارون را متهم مىكرد كه عباس را بر او ترجيح مىدهد . و نيز راضى با مادر بزرگ خود « شغب » [ مادر مقتدر خ 5 : 171 ] . به روزگار زندگى پدرش مخالف بود . البته شنيدم راضى به روزگار خليفگى براى مادر بزرگش دلسوزى مىكرده است ، ولى من ضد آن را به روزگارى كه امير بود از او شنيده بودم از آن سو نيز چنان بود كه مادر هر گونه صفت نيكوى پدر را از پسر نفى مىنمود [ متن : و كذلك عاد منه كل تشعيث كان ربما نفت به فى ابيه مدحا و تقريظا و وصف محاسن ] . به ياد دارم كه روزى در دوران اميرى او ، داشت شعر بشار [ برد ] را بر من مىخواند و چند كتاب لغت و اخبار نيز به دست او بود كه خدمتگزاران بانو مادر بزرگ سر رسيده كتابها را از پيش ما گرفته در يك منديل سفيد كه آورده بودند نهاده بىگفتگو با ما ، آنها را بردند ، من ديدم كه چگونه راضى اخم كرده خشمگين شد ، پس او را دلدارى داده گفتم : « نبايد از مانند اين كارها نگران شوى ، مىخواهند آنها را بيازمايند » من خرسند شدم ، زيرا كه از رفتار نيكوى او آگاه مىشدند . دو ساعت يا نزديك به آن گذشت ، كه كتابها را همانگونه پس آوردند و راضى به آنان گفت : به كسى كه به شما چنين دستور داد بگوييد : « ديديد كه اين كتابها همگى حديث ، فقه ، شعر و خبر و لغت نامه از نگاشته‌هاى دانشمندانى است كه خداوند ايشان را با خواندن چنين كتابها به كمال رسانيده است . از گونهء كتابهائى كه شما آنها را مىستاييد مانند ، عجائب البحر ، داستان سند باد ، گربه و موش نيست . . . » من ترسيدم مبادا خدمتگزار ، پيام را برساند و از او بپرسند كه در آنجا كى بود ؟ و او مرا نام برد و انگيزهء رنجى براى من نزد ايشان ، افزون بر آنچه هست و در جاى خود انشاء الله ياد خواهم نمود ، فراهم سازند ، پس به نزد ايشان رفته خواهش كردم ، گفتهء راضى را نرسانند ايشان گفتند : به خدا ، ما آن را نفهميديم تا بتوانيم بازگو كنيم . [ M : در اينجا چشم‌گير آن است كه : از يك سو ، صولى ، آموزگار « راضى » خود را متهم و داراى پروندهء خردگرائى مىشمرد ، و از آنكه پرونده‌اش به سبب درس دادن